از سه راه آذری تا منهتن

خودم را رها می‌کنم در گودی صندلی و سر می‌چسبانم به پشت سری. هوس چای می‌کنم. دود سیگار فضا را نقاشی کرده و از هر گوشه پفی از دود، خیال آدم را دعوت به گپ زدن می‌کند. دست روی زانوی پای راست می‌گذارم و جلوی لرزشش را می‌گیرم. انگار سندرم بی‌قراری گرفته است. صدای محزون “گلن فری” فضا را از آن خود می‌کند (دیگر نباید به راهم ادامه می‌دادم، تاریک شده بود) ریه‌ها از دم عمیق، خالی نکرده‌ام که دستی ساعدم را لمس می‌کند. سر می‌چرخانم به راست، چارلز است. لبخند می‌زند: “انگار خیلی خسته‌ام مرد؟”
7 /10
7

از سه راه آذری تا منهتن

خودم را رها می‌کنم در گودی صندلی و سر می‌چسبانم به پشت سری. هوس چای می‌کنم. دود سیگار فضا را نقاشی کرده و از هر گوشه پفی از دود، خیال آدم را دعوت به گپ زدن می‌کند. دست روی زانوی پای راست می‌گذارم و جلوی لرزشش را می‌گیرم. انگار سندرم بی‌قراری گرفته است. صدای محزون “گلن فری” فضا را از آن خود می‌کند (دیگر نباید به راهم ادامه می‌دادم، تاریک شده بود) ریه‌ها از دم عمیق، خالی نکرده‌ام که دستی ساعدم را لمس می‌کند. سر می‌چرخانم به راست، چارلز است. لبخند می‌زند: “انگار خیلی خسته‌ام مرد؟”

رضا قاسمی



نظرات


برای ثبت نظر ابتدا وارد سیستم شوید

شاید دوست داشته باشید

فروشندگان اين كتاب

عبارت امنیتی